آموزش به کودک

روز گذشته بعد از ساعت کاری برای همراهی همسرم، باید مدتی را در مطب به همراه ایشان سپری می کردم.

در این‌ مدت طبق معمول برای گذران وقت در فکر مطالعه و مرور مطالب مفید که از قبل برنامه ریزی کرده بودم، در حال گذشتن بود. بعد از گذشت حدود یک ساعتی یک دختر بچه حدودا ۴ ساله و شیرین زبانی همراه مادرش آمدند و کنار ما نشستند. به محض رسیدن مادر و دختر بچه،مادر دو کتاب بسیار کوچک از کیفش خارج کرد و به او داد. از اینکه این مادر در این سن برای یادگیری فرزندش کتاب در اختیارش قرار داد خیلی لذت بردم. البته ما از این دست از پدر و مادرها کم نداریم.

 

از آنجایی که من خیلی به دختر بچه ها علاقه مند هستم با لحن کودکانه ای شروع به صحبت با او کردم. بسیاری از کودکان، در اولین بر خورد با افراد غریبه احساس خجالت و یا ترس میکنند ولی این دختر کوچولو که اسمش هانا بود خیلی سریع ابراز دوستی کرد و سریع آمد و کنار من نشست…‌

 

بعد از نیم ساعتی بازیگوشی در مطب شلوغ و ساکت که ما نظم آنجا را بهم زده بودیم از هم جدا شدیم.

ذهنم درگیر رفتار خودم و کودک شد که چرا ما پدر و مادرها بیشتر با فرزندانمان بازی و تفریح نمیکنیم؟!

علاوه بر تفریح و شادی در فرزندان و روحیه خودمان، می توانیم به بسیاری از رفتارها و آموزشها را در حین بازی به آنها یاد بدهیم و سطح آگاهی آنها را از ابتدای کودکی بوسیله بازی و شعر در ضمیر ناخودگاه آنها بگنجانیم.

نظرات شما برای من بسیار ارزشمند است.

 

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *